دوستی از من به طنز سؤالی پرسيد و مرا ناخواسته برد به ياد خاطره ای. در پی اين کاويدن گذشته، قطعه ای از ساليانی دور، نمی دانم از کجا، به خاطرم آمد در وصف آن روزها. مدام در ذهنم و زير زبانم مرور شد و ناگاه به خود آمده ديدم ساعتی گذشته و من هنوز در فکر آن و کتاب پيش رويم ورقی نخورده. آن هم در اين روزها که مجال اندک است برای درس، دغدغه هميشگی، که ظاهراً رهايي از آن ممکن نيست. گفتم آن قطعه را بنويسم، بلکه علت و معلول با هم از راه تماس قلم با کاغذ سپيد خارج شوند از ذهنم.پيشتر ها موفقيت آميز بود اين ترفند. اما فقط دقايقی طول کشيد که دريافتم تازه اين سخن شيخ اجل را که: گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق / ساکن شود، بديدم و مشتاق تر شدم. ديگر اين ذهن از آن من نبود. بدتر شد.
سر انجام تصميم گرفتم اينجا بياورمش که جايي است که می توان بی تکلف سخن گفت. شايد هزارتوی اين شبکه جهانی چاره ساز شود!
ديگر ای به باد داده خاطرات
بايد اين اميد را
- با تو آميختن-
کجا برم
و لذت اين واژه را
در کدامين لبخند گذارم.
اين کبوتر سپيد را
- شکسته بال و پر ز غصه مرد-
کجا نهم
و جسدش را به کدامين گور سپارم
و عزايش را کجا گيرم
ای به باد داده خاطرات... *
* شعر از پدرم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر