و باز هم اين داستان ما است! به ماهی خبری نيست در كار و به هفته ای دهها حكايت نهفته سر بر مي آورد. فعلاً تا يك هفته همه چيز ممنوع. جز برای امور علمی اينترنت قطع! تا اين شر عظمی از سر باز شود! آمده ام همين را بگويم كه اگر در اين روزها اتفاق بدی برايم پيش آمد، همگان بدانند كه من خود را وقف علم كرده بودم!
۱۳ مهر ۱۳۸۸
۱ مهر ۱۳۸۸
اين ره كه تو می روی ...

خبر با كم توجهی روبرو شد: "سرگذشت پادشاهان ايران از كتاب های درسی حذف مي شود و جاي آن را زندگينامه مفاخر خواهد گرفت." اين كه خلأ وجود بزرگان ادب، انديشه و علم اين سرزمين در كتاب های تاريخ مدرسه هايمان آزار دهنده است و بايد برطرف شود، خود موضوعي است كه بايد از آن استقبال كرد. به گمانم يك دهه قبل هم طرح شده بود اين بحث. به درستی كه تشكيل فرهنگ ها در جامعه های بشری در سراسر جهان مرهون تلاش ها و انديشه های متفكران برآمده از دل رويدادها است. اما به همان ميزان نبايد غافل شد از تأثيری كه حاكمان مسلح و مجهز به ارتش های هزاران نفره در طول تاريخ بر شكل گيری نهادها، اقوام، مذاهب و اجتماعات مردمی از خود بر جای نهاده اند. به عنوان نمونه چگونه مي توان زندگي عطار را بازگو كرد و با انديشه هايش آشنا شد، اما از كشته شدن او در اثر حمله مغول ها صحبتي نكرد. و اگر اين را بپذيريم، تازه اين خود پرسشي ديگر ايجاد مي كند كه اساساً رهبر مغول ها كه بود و چرا به ايران حمله كرد؟ در آن صورت مجبوريم پس از نام بردن از چنگيز خان به سلطان محمد خوارزمشاه بپردازيم كه اشتباهی داشت در ديد سياسی خود كه باعث تيره روزيمان شد. آنگاه دانش آموز ما مي تواند بپرسد كه پس از حمله چه شد و آيا مقاومتی نبود؟ و مگر مي توان ار رشادت های جلال الدين محمد و سربازانش ياد نكرد در برابر وحشي گری ها؟ آيا می توان از خواجه نصيرالدين توسی گفت كه نابغه تاريخ ماست، اما از صدارت عظمايش در دربار ايلخانی نگفت؟ مگر آوارگی شهر به شهر ابن سينا جز در اثر فرار از حاكمان زورمند و يافتن حاكمی دانش دوست و محترم بود؟ مگر مي توان از اسلام آوردن ايرانيان صحبت كرد اما از ساسانيان و يزدگرد سوم نگفت؟ و دوباره اين پرسش كه ساسانيان از كجا آمدند؟ با شكست دادن اشكانيان. چه كسي شكستشان داد؟ اردشير بابكان. آخرين پادشاه اشكاني كه بود كه شكست خورد از اردشير؟ اردوان پنجم. اشكانيان از كجا آمدند؟ و .... يا اين كه برای حل مشكل مي خواهيم بگوييم كه ايرانيان حتی پيش از ظهور اسلام نيز مسلمان بوده اند؟! تاريخ اين گونه است. رياضی نيست. فيزيك نيست. پر است از حوادثی كه هركدامشان به يكديگر گره خورده و سر حلقه آن تا آفرينش آدمی مي رسد. پر است از چراها و چگونه ها. و البته بنده چندان نگران اين داستان نيستم. خسته مي كنند روح و جسمشان را طراحان و مجريان احتمالي اين گونه طرح ها. در دوره ای كه ما زندگي مي كنيم كه حتي كودكی كه هنوز به سن مدرسه نرسيده با اينترنت آشناست و با يك كليك انبوهی از اطلاعات مدون در دسترس قرار مي گيرد، كتاب های اينترنتی به وفور همه جا يافت می شود و هر ثانيه انديشه ای در حال توليد است، آب در هاون مي كوبند اين دوستان. مگر به نسل ما تاريخ بعضاً تحريف شده نياموختند؟ چه شد در سرانجام؟ هزار سال پيش شايد، اما امروز نه! همين امروز تمامش كنيد كه گفته اند:
" دو چيز طيره عقل است، دم فرو بستن / به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی"
۲۹ شهریور ۱۳۸۸
آغازی ديگر
از تابستان های دانشگاه بدم می آيد. همه چيز خموده است و گرد و خاک گرفته. معمولاً در دانشکده را که باز می کنم هيچ نمی بينم جز يک سرسرای خالی با رديف کلاس هايي که درشان بسته است، اما اين بار می دانم که کسی پشت آن نيست. هوای داغ بيرون کلافه ام کرده و ديدن اين صحنه لخت هم حالم را بدتر می کند. تازه اگر شانس بياورم کارگرانی را نبينم که هر ساله سرگرم خراب کردن ديواری يا گچ بری و بندکشی و سر و صدا کردن نباشند. انعکاس صدای مته هايشان وحشت انگيز است. چه؛ اين صدا تناسبی ندارد با صدايي که بايد در اين فضا به گوش برسد از هياهوی صحن دانشگاه تا لابی دانشکده، روی پله ها و درون آزمايشگاهها و از همه مهم تر داخل کلاس ها. از استادان هم خبر چندانی نيست، جز در حد دو سه ساعت رفع تکليف. بی ترديد آنها هم می دانند که وجودشان به نفس دانشجويان بسته است.
و من اين بار نيز با شروع سال تحصيلی از شادی لبريزم و بر خلاف اکثر هم سن و سال هايم هنوز از انرژی حضور در دانشگاه سرشار تا بياموزم و بياموزانم. اگر از جوان تر ها بيشتر نه که هم رديف آنان. و هنوز اميدوارم که اين سال بد فرجام خوشی پيدا کند.
۲۰ شهریور ۱۳۸۸
و سپس هيچ کس نبود

جهان دگرگون شد. تاريخ ورق خورد در آن لحظه. از کارمند بورس توکيو تا کودک فلسطينی آواره در اردوگاه های لبنان تا اعضای هيات رييسه بانک های بين المللی در زوريخ و آن معلم ساده که سرگرم تماشای ويترين فروشگاه های مجلل خيابان بوند لندن بود تا آن روشنفکر فرانسوی که در کافه نزديک ميدان مونمارتر پاريس ، هنگام بحث های جدی در مورد افول قدرت سوسياليست ها قهوه خود را با هيجان سر می کشيد تا جهانگردانی که در بهترين روزهای سال کنار دروازه براندنبورگ برلين عکس يادگاری می گرفتند، هيچ يک حتی تصور نمی کردند که حادثه ای که در همان ساعت در نيويورک و واشنگتن در حال روی دادن بود، چنان اثری در زندگی روزمره شان بگذارد که زندگی شان را به دو بخش قبل و بعد از يازده سپتامبر تبديل کند. از اين دست رويداد که چهار گوشه دنيا را درگير خود کرد و مناسبات دولت ها را تغيير داد، در همه قرن بيستم می توان به فروپاشي غول کمونيسم يا فرمان حمله هيتلر از اقامت گاهش در برچسگادن برای هجوم به لهستان و آغاز جنگ دوم جهانی يا ترور وليعهد اتريش به دست آن جوانک صرب و شعله ور شدن جنگ اول اشاره کرد.
آمريکايي ها که در سراسر قريب يکصد و چهل سال گذشته اخبار جنگ را تنها شنيده و خوانده بودند، ناگهان فرو ريختند هم زمان با فرو ريختن دومين برج در نيويورک. جنگ برای نخستين بار به خاک آنها کشيده شده بود. برنامه ريزان سياسی و فرهنگی واشنگتن تازه دريافتند که در عصر جهانی شدن و انفجار اطلاعات، تنها اين آن ها نيستند که از اين شاهراه پيام می برند برای همه جهان، بلکه از همه جهان و حتی از کنج يک غار کثيف در کوه های هندوکش افغانستان نيز پيام می آيد برايشان. هر چند نه از طريق سينما و اينترنت و ماهواره که از راه هواپيماهايي پر از مردم بی گناه که وسيله ای بودند برای کشتن بی گناهانی ديگر; آن هايي که در وضعيتی چنان دشوار، راه نجات را شايد تنها در پرتاب خويش از طبقه شصتم به پايين ديدند و آشکار است که آن جا نيز راهی نيافتند. و سپس فقط سکوت بود و ويرانی که آن ها را در بر گرفت.
تا سال ها سخن گفته خواهد شد در باب جنايتی که دنيا را تکان داد و غرور انسانی را چنين بی پرده به بازی گرفت. و پيامدهايش هر روز بيشتر رسوخ خواهد کرد در تار و پود مردمانی که اکنون می زيند و آن هايي که خواهند آمد و در تاريخ خواهند خواند درباره حادثه ای که نقطه عطف زندگی بشر شد. که گفته اند:
آمريکايي ها که در سراسر قريب يکصد و چهل سال گذشته اخبار جنگ را تنها شنيده و خوانده بودند، ناگهان فرو ريختند هم زمان با فرو ريختن دومين برج در نيويورک. جنگ برای نخستين بار به خاک آنها کشيده شده بود. برنامه ريزان سياسی و فرهنگی واشنگتن تازه دريافتند که در عصر جهانی شدن و انفجار اطلاعات، تنها اين آن ها نيستند که از اين شاهراه پيام می برند برای همه جهان، بلکه از همه جهان و حتی از کنج يک غار کثيف در کوه های هندوکش افغانستان نيز پيام می آيد برايشان. هر چند نه از طريق سينما و اينترنت و ماهواره که از راه هواپيماهايي پر از مردم بی گناه که وسيله ای بودند برای کشتن بی گناهانی ديگر; آن هايي که در وضعيتی چنان دشوار، راه نجات را شايد تنها در پرتاب خويش از طبقه شصتم به پايين ديدند و آشکار است که آن جا نيز راهی نيافتند. و سپس فقط سکوت بود و ويرانی که آن ها را در بر گرفت.
تا سال ها سخن گفته خواهد شد در باب جنايتی که دنيا را تکان داد و غرور انسانی را چنين بی پرده به بازی گرفت. و پيامدهايش هر روز بيشتر رسوخ خواهد کرد در تار و پود مردمانی که اکنون می زيند و آن هايي که خواهند آمد و در تاريخ خواهند خواند درباره حادثه ای که نقطه عطف زندگی بشر شد. که گفته اند:
هرگز حديث زلف تو کوته نمی شود / اين گفتگوی تا به قيامت مسلسل است
توضیح: این یادداشت را یک سال قبل نوشته بودم. اینک دوباره منتشر کرده ام
۲۹ مرداد ۱۳۸۸
غروب است
دو سه ماهی می شد که به سراغ کتابخانه کوچکم نرفته بودم. حالی نمانده بود در کشاکش خبرهای بهت آور اين ايام. از ميان همه، بی اختيار سايه را برگزيدم که دير سالی است با اشعارش نوازش می دهد اين روح خسته را. اما از شعر پشت جلد کتاب نتوانستم فراتر روم و همان جا گير کردم. خود دوباره مرا برد به تاريکی اين روزها. به هرچه می نگری و هرچه می خوانی انگار می خواهد در هم بشکندت که از ياد نبری درد مردمان اين سرزمين را.
با اين غروب، از غم سبز چمن بگو / اندوه سبزه های پريشان به من بگو
انديشه های سوخته ارغوان ببين / رمز خيال سوختگان، بی سخن بگو
آن شد که سر به شانه شمشاد می گذاشت / آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير / ای باد نوبهار، ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نيايد به جوی خشک / با چشم تر ز تشنگی ياسمن بگو
از ساقيان ِ بزم ِ طربخانه صبوح / با خامشان ِغم زده انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل صوری به سينه داشت / واين موج ِ خون که می زندش در دهن بگو
سرو ِشکسته نقش دل ما بر آب زد / اين ماجرا به آينه دل شکن بگو
آن سرخ و سبز ِ سايه، بنفش و کبود شد / سرو ِ سياه من ز غروب چمن بگو
۱۱ مرداد ۱۳۸۸
ای آزادی

نشسته بودم به گشتی در دنيای هزارتوی شبکه جهانی، بی هدف با ذهنی پريشان. در اين مکاشفه، عکسی را يافتم که يادم آمد آن را پيش از اين نيز ذخيره کرده بودم جايي در زمان خود تکان داده بود دنيا را، همين طور هر آن کسی را که هر بار به آن نظاره کند، تکان خواهد داد بی شک. دانشجوی چينی، دست از جان شسته، تنها با پرچمی در دست ايستاده در برابر صف تانک های ارتش در ورودی ميدان "تيان آن من" پکن. که شايد بتواند جلوی کشتار هم قطارانش را که چند صد متری پايين تر تجمع کرده بودند عليه فشار و استبداد نظام کمونيستی، بگيرد. امری که محقق نشد و دانشجويان در خون خفتند بسان بسياری ديگر در درازای تاريخ در حسرت يافتن راهی به سوی آزادی. نبايد فراموش کرد که هرچند از آغاز شکل گيری اجتماعات انسانی با تشکيل دولت ها و حکومت ها، اين تلاش مردم برای دست يابی به آزادی ناديده گرفته شده توسط آنها نيز آغاز شده است؛ اما انسان آزاد، به کمک خبر بود که متولد شد. اين که توانست از حقوق خود که انديشمندان در سال های روشنگری آن را طرح کرده بودند، آگاهی يابد و اين که چيزی نماند که بر او پوشيده بماند. به ثانيه ای، هر دردی را از دور افتاده ترين نقاط منتشر ساخت و همين ديدن مصيبت ها و به اشتراک گذاردن شکنجه ها و زخم ها و فشارها باعث شد که در هيچ کجای اين دهکده جهانی پا پس نکشد از خواسته خويش، علی رغم همه جنايتکاران و ديکتاتورها از هيتلر و موسولينی و استالين تا ايدی امين و پل پت و پينوشه و صدام و مستبدان خنده آور دنيای مدرن. تکه فيلمی هم از همان صحنه موجود است. تانک پيشرو، کمی به عقب بر می گردد، سر خود را کج می کند تا از کنار آن دانشجو رد شود، اما او لجوجانه دوباره خود را در مسير تانک قرار می دهد. چند بار اين کار تکرار می شود تا در نهايت عده ای نظامی ديگر او را بازداشت می کنند و کشان کشان از خيابان دور می کنند. چه بر سرش آمد، معلوم نيست. اما نکته ظريف آن که، راننده تانکی که به قتل جمع کثيری آمده بود، چه انديشيده بود که در برابر تنها يکی آن چنان مستأصل شده بود که می خواست از کنارش راه باز کند و نه از رويش!
به هر روي، قدم در راه آزادی گذاشتن، جبری است که به ويژه در اين دوران نمی توان از آن روی برتافت.
رسم عاشق کشی و شيوه شهر آشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
زبان نگاه
نشود فاش کسی آن چه ميان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن می گويم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد / حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد / همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه / ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت / گفت و گويي و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل / هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه ، ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر / وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن می گويم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد / حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد / همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه / ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت / گفت و گويي و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل / هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه ، ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر / وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
شعر از : هوشنگ ابتهاج (سايه)
اشتراک در:
پستها (Atom)