
نشسته بودم به گشتی در دنيای هزارتوی شبکه جهانی، بی هدف با ذهنی پريشان. در اين مکاشفه، عکسی را يافتم که يادم آمد آن را پيش از اين نيز ذخيره کرده بودم جايي در زمان خود تکان داده بود دنيا را، همين طور هر آن کسی را که هر بار به آن نظاره کند، تکان خواهد داد بی شک. دانشجوی چينی، دست از جان شسته، تنها با پرچمی در دست ايستاده در برابر صف تانک های ارتش در ورودی ميدان "تيان آن من" پکن. که شايد بتواند جلوی کشتار هم قطارانش را که چند صد متری پايين تر تجمع کرده بودند عليه فشار و استبداد نظام کمونيستی، بگيرد. امری که محقق نشد و دانشجويان در خون خفتند بسان بسياری ديگر در درازای تاريخ در حسرت يافتن راهی به سوی آزادی. نبايد فراموش کرد که هرچند از آغاز شکل گيری اجتماعات انسانی با تشکيل دولت ها و حکومت ها، اين تلاش مردم برای دست يابی به آزادی ناديده گرفته شده توسط آنها نيز آغاز شده است؛ اما انسان آزاد، به کمک خبر بود که متولد شد. اين که توانست از حقوق خود که انديشمندان در سال های روشنگری آن را طرح کرده بودند، آگاهی يابد و اين که چيزی نماند که بر او پوشيده بماند. به ثانيه ای، هر دردی را از دور افتاده ترين نقاط منتشر ساخت و همين ديدن مصيبت ها و به اشتراک گذاردن شکنجه ها و زخم ها و فشارها باعث شد که در هيچ کجای اين دهکده جهانی پا پس نکشد از خواسته خويش، علی رغم همه جنايتکاران و ديکتاتورها از هيتلر و موسولينی و استالين تا ايدی امين و پل پت و پينوشه و صدام و مستبدان خنده آور دنيای مدرن. تکه فيلمی هم از همان صحنه موجود است. تانک پيشرو، کمی به عقب بر می گردد، سر خود را کج می کند تا از کنار آن دانشجو رد شود، اما او لجوجانه دوباره خود را در مسير تانک قرار می دهد. چند بار اين کار تکرار می شود تا در نهايت عده ای نظامی ديگر او را بازداشت می کنند و کشان کشان از خيابان دور می کنند. چه بر سرش آمد، معلوم نيست. اما نکته ظريف آن که، راننده تانکی که به قتل جمع کثيری آمده بود، چه انديشيده بود که در برابر تنها يکی آن چنان مستأصل شده بود که می خواست از کنارش راه باز کند و نه از رويش!
به هر روي، قدم در راه آزادی گذاشتن، جبری است که به ويژه در اين دوران نمی توان از آن روی برتافت.
رسم عاشق کشی و شيوه شهر آشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر