۱۱ مرداد ۱۳۸۸

زبان نگاه

نشود فاش کسی آن چه ميان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن می گويم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد / حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد / همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه / ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت / گفت و گويي و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل / هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه ، ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر / وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
شعر از : هوشنگ ابتهاج (سايه)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر