
چندی است که در تعدادی از وبلاگ ها، نوشته های انتقادی و در بين بعضی مردم معترض به وضع موجود در کوچه و خيابان و مترو، صحبت از بخشی يا تمام يک غزل خاص – که در زير آمده است- رايج گشته است. تخلص حافظ در بيت آخر، ظاهراً بر اين نکته مهر تأييد می زند که ما به شنيدن يا خواندن غزلی از اين نابغه ادب فارسی نشسته ايم. به ويژه که مضمون اجتماعی آن، هر آن که را که اندک آشنايي با گنجينه اشعار حافظ داشته باشد، بی درنگ به ياد غزل های مشهوری با مطلع " واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر می کنند ..." يا " دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند..." و ده ها بيت مشابه ديگر می اندازد. اما جالب آن جا است که بايد دانست که اساساً چنين شعری در هيچ کدام از نسخه های تصحيح شده و معتبر ديوان حافظ – از محمد علی فروغی بگيريد تا قاسم غنی و علامه قزوينی و دکتر خطيب رهبر- موجود نيست! اندک دقتی در جنس کلام می رساندمان به اين جا که با ابياتی ناهماهنگ با ديگر غزل های حافظ و شکل گفتار وی روبرو هستيم و به طور کلی آن ظرافت هاو کشش های حافظانه در آن وجود ندارد. شايد بيشتر به ادبيات اعتراضی اواخر قاجار و دوران مشروطه نزديک باشد تا عصر حافظ تازه اگر قدمت آن تنها به همين دهه اخير نرسد. در عين حال بعيد به نظر می رسد که شاعر با آوردن نام حافظ در پايان تلميحی داشته باشد به بيتی از حافظ که در آن مفهوم نيکی کردن آمده است. زيرا اين مفهوم بسيار کلی است و هيچ بيت صريحی را به ذهن متبادر نمی سازد. آخرين احتمال هم می تواند اين باشد که آن هايي که اين غزل را به تدريج نقل کرده اند، به مرور ترجيح داده اند نام يک شاعر بسيار معروف را به عنوان ضمانتی بر اصالت و قدرت آن چه می گويند مطرح کنند.
اما اگر اين فرضيه را با همه جوانبش بپذيريم – که اين بنده سراپا تقصير مانند هر نظر علمی ديگری اصراری در صحت آن ندارد ! – پرسش اصلی که مطرح می شود اين است که سراينده حقيقی آن در کجای تاريخ پر فراز و نشيب ما می زيسته يا اگر در قيد حيات است، در کجای جغرافيای اين کره خاکی روزگار می گذراند و چرا آن را به حافظ فرهنگمان ربط داده است؟!
اما اگر اين فرضيه را با همه جوانبش بپذيريم – که اين بنده سراپا تقصير مانند هر نظر علمی ديگری اصراری در صحت آن ندارد ! – پرسش اصلی که مطرح می شود اين است که سراينده حقيقی آن در کجای تاريخ پر فراز و نشيب ما می زيسته يا اگر در قيد حيات است، در کجای جغرافيای اين کره خاکی روزگار می گذراند و چرا آن را به حافظ فرهنگمان ربط داده است؟!
اين چه شوری است که در دور قمر می بينم / همه آفاق پر از فتنه و شر می بينم
هر کسی روز بهی می طلبد از ايام / علت آن است که هر روز بتر می بينم
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است / قوت دانا همه از خون جگر می بينم
اسب تازی شده مجروح به زير پالان / طوق زرين همه بر گردن خر می بينم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر / پسران را همه بدخواه پدر می بينم
هيچ رحمی نه برادر به برادر دارد / هيچ شفقت نه پدر را به پسر می بينم
پند حافظ بشنو خواجه برو نيکی کن / که من اين پند به از گنج و گوهر می بينم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر